همه چی از همه جا
یه سلام اسفندی به حبه انگور خودم 
دیگه کم کم داریم به فصل بهار و عید نوروز نزدیک میشیم منم مثل هرسال مشغول خوبه تکونی و خرید و ... هستم البته با وجود تو وروجک کارم سخت تر از هرساله
من از اینور تمیز میکنم تو از طرف دیگه ریخت و پاش میکنی میریم تو مغازه خرید کنیم فقط 4تا چشم دیکه باید قرض کنیم و مراقب تو باشیم که چیزی بهم نزنی قربونت برم. بعضی وقتها هم که مجبوریم تنها و بدون بابا بریم بیرون که دیگه بدتر چند قدم راه میری بعدشم الا و بلا باید بغلم کنی
هفته اول اسفند رفتیم ابهر خونه خاله نیلوفر (دختر عموم) اونجا حسابی با رادین و رادمهر بازی کردی واای که چقدر از رادمهر خوشت اومده بود و برات جالب بود(رادمهر 5 ماهشه)و میخواستی بغلش کنی و هر از گاهی هم از سر کنجکاوی دست تو چشماش و دهنش میخواستی فرو ببری
سر ناهار هم که حسابی از خجالت سفره در اومدی و با قاشق افتاده بودی به جون ژله نه یکی بلکه اگه جلوتو نمیگرفتیم میخواستی همشونو بهم بریزی
چهارشنبه سوری هم خاله نیلوفر و آروشا و عمو آصف خونمون بودن رفتیم تو کوچه آتیش روشن کردیم و بازی کردیم چقدر از سر و صدا و آتیش باری خوشت اومده بود و اصلا ترس نداشتی. بعدشم اومدیم بالا و مشغول خوردن خوراکیهای خوشمزه شدیم و تو هم حسابی با آروشا بازی کردی ساعت 1 هم از فرط خستگی خوابت برد



اینجا رستوران شنهای طلاییه که با رها و علی اینا رفته بودیم اما تو مثل همیشه سرحال نبودی و بیشتر محو قلیون بودی تا رصیدن و بازی با رها





همه چی از همه جا 
