یه شب خیلی خوب
دیشب خانم میرنجات اینا زحمت کشیدن و دعوتمون کردن رستوران، اولش تو نمیخواستی بیای چون بالا خونه عرفان اینا بودی و داشتی اونجا بازی میکردی بعد از کلی نق زدن و توضیح که با صبا اینا میخوایم بریم بیرون بالاخره راضی شدی که لباس بپوشی و بیای
رفتیم رستوران ایرانویچ اونجا یه اتاق بازی خیلی خوشگل داشت که تو بعد از اینکه یکم سیب زمینی خوردی، با آقا مرتضی رفتی برای بازی. واقعا ازشون ممنونم که تو این مدت خیلی حواسشون بهمون بود و اینکه چقدر تورو دوست دارن و بهت میرسن. ماهم بعد از اینکه شاممون تموم شد اومدیم پایین پیش شما. یه شب خیلی عالی که به هممون خوش گذشت. یه خاطره جالبشم این بود که تو اتاق بازی یه بچه بود که نمیذاشت شماها با قلعه و بعضی از وسایل بازی کنید صبا هم بهش گفت که تورو اذیت نکنه و بیاد کنار که تو هم بازی کنی ولی تو زود اومدی صبا رو دعوا کردی که چرا اینو دعوا میکنی این دوستمه
اون بنده خدا به خاطر تو داشت به اون تذکر میداد تو جای تشکر اومدی دعواش کردی .





یه شب خیلی خوب
