خبر دادن به خانواده ها
عسل مامان وقتی که من و بابا از بودن شما مطمئن شدیم تصمیم گرفتیم که به خانواده ها هم این خبر خوب و بگیم، اول من زنگ زدم و به مامانم گفتم خیلی خوشحال شد و تبریک گفت بعدشم به مهسا جون و خاله سیما که رفته بود هند پیش مهسا و مهتاب گفتم هم تعجب کرده بودند و هم خیلی ذوق کرده بودند مهسا جون که میگفت حتما دختره و ایشالا سال دیگه 3 تایی میاید هند پیشمون
بعدشم بابا زنگ زد و به مامانش اینا گفت نمیدونی عزیز جون (مامان بابایی) چقدر خوشحال شد و دعا میکرد تازه به بابایی که این خبر خوب رو بهش داده مژدگانی هم داد، عزیز جون خیلی دوست داره شما پسر باشی (بعدا دلیلشو بهت میگم) ، خوش به حالت که مادربزرگ به این مهربونی داری
دیگه بعد از اونم عمو فاضل تبریک گفت و بعدشم عمه شیوا زنگ زد و تبریک گفت عمه شیوا هم دوست داده که شما دختر باشی، اما برای من و بابا اصلا فرقی نمیکنه که دختر باشی یا پسر فقط سلامتیتو از خدا میخوایم. هرچی که باشی از همین الان من و باباجون عاشقتیم و با اومدنت کلی زندگیمونو عوض کردی 


خبر دادن به خانواده ها
